نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱:٤۳ ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
صدای غرش ابر
اشک سرد آسمان
صدای خش خش کا غذ
زنگ ممتد تلفن در اتاق بغلی
حیاهوی دو همکار
طراحی یک دستگاه پیچیده ی ارتباطی
صدای صامت تلفن همراه من...
لامپ مهتابی با حلقه های سیاه دور چشمش
با آن نگاه ساده مرموز
چراغ ساعت که با تمسخر گذشت ثانیه را بی صبرانه اعلام می کند
چشمک پیغام گیر تلفن اداره
در اشتیاق جلب توجه من
رنگ پریده ی تلفن همراه من...
احساس رخوت عکس پدر و مادرم توی قاب عکس روی میز
منظره ی زیبای جزیره کا تلینا و آن قایقهای بی خیال شناور
سرمای کرخت روز دوشنبه بعد از یک آخر هفته ی بهاری
کتاب کوچک آموزش چگونگی خوشحال زیستن
احساس خسته ی تلفن همرا ه من....
خواب عجیب شاهین های سفید
آرایش غلیظ دور چشم
یا آبتنی در دریاچه ی نور با دستورالعمل شفاهی
پیدا کردن یک قلب درون فلفل سبز
هنگام درست کردن شیش کباب
اشک کباب و بی تفاوتی آتش
بغض زخمی کهنه سرباز گرفته از طعنه ی تلخ یک دوست قابل اعتماد
احساس مریضی ناشی از حساسیت به مارک های معروف
خاطرات سفر فرانسه آلمان هلند و کانادا با شناسنامه ی صادره از تهران و احساس تعلق به شهر شوشتر
همه و همه
در خواب زمستانی تلفن همراه من....
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱٠:٠٩ ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
اشک ها یم را به آب می بخشم شاید نوازشت کنند به وقت باران
چشم هایم را به آفتاب می بخشم شاید روشنی بخش لحظه های تارت شوند
صدایم را به باد می بخشم تا همیشه آواز مرا در گندمزاران دوردست بشنوی
لبخندم را به خواب می بخشم تا با ماهتاب و شب دوباره آشتی کنی
دست هایم را به خاک می بخشم تا در تک تک درخت های کوچه جوانه کنم
قلبم را اما....
و من آوای قاصدکی دور خواهم شد
در همیشه ی جاری نزدیک...
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٦:۱۳ ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
قطره های خمیر دندان، در گذر نامهربان شیر آب
سنگینی سال ها را، بر چهره ی دختر جوان توی آیینه یاد آور شدند
دختر جوان با دستمال سفید و سرکه
سنگینی سال ها را یکی پس از دیگری از روی آیینه زدود
و پرواز خواب را در کمال سبکبالی تجربه کرد
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٢:٥۳ ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
آخرهفته و فکرهای نشسته ی نیم روزی،
صدای سوت پریشان قوری در امتداد بند رخت،
خوابهایی معلق در انتهای بیداری من و تو،
دقیقه هایی راکد در گردش پلکهای زمان ،
بی حسی سال ها که بر دیواره ی قوری چایی رسوب کرده است،
رخوت صمیمی لیوان درحاشیه ی آفتابی پنجره،
احساس گرم چایی در
آغو ش لیوان.
بیداری صامت درانعکاس خوابهای من و تو
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱٠:۳٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧
فکر می کنم وقتی می نشینی و به انتهای کوچه ی بمبست می نگری تصاویر واضحی از دخترکان شهر را می بینی که گاه به گاه از این کو چه گذر می کنند. بعضی هاشان دائما در رفت و آمدند ولی بعضی ها باری به هر جهت از این کوچه می گذرند. نقش غبار گرفته ی چندی از این دخترکان تو را به یاد طعم گس غوره های درخت عشق می اندازد. چشم هایت را می بندی و هی خوابهای فرانسوی می بینی و هی به موسیقی های عاشقانه فکر می کنی. کم کم عشق برایت یک معمای بی جواب می شود وقتی باید برای کشف آن به تو جایزه ی نوبل داده شود. اما در آن سوی پنجره دخترکی در شهر عشق می گوید می نویسد می خواند خواب می بیند تنفس می کند و هی به سادگیش لبخند می زند. اما تو همچنان معجزه را چوب خط می کشی و هی خواب های فرانسوی می بینی و سفرهایی به خاطرات دورادور وآن کوچه ی خاک گرفته بمبست می کنی.
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
من در حقیقت روشن یک سیگار
یک آسمان ستاره می بینم
ستاره هایی که بی صدا
در سکوت مرگبار یک آفرینش محزون
یکی یکی آب می شوند
در ذهن سرد من
چیزی شبیه یک رویای صورتی
دارد جوانه می زند
به وسعت یک آسمان
و ریه هایم دشت ستاره
صدا صدای زنگبار
نیلبکی دور.........
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٦:٤٧ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧
باد کم کم دارد یاد روزهای خاک گرفته را با خود می بدرد
خاکستر روزمرگی اما
همچنان جاری در لحظه های من نقش طرحی در آیینه ی روبروی تو خواهد شد
من خواب هزار شعر خواهم دید و آوای هزار قصه خواهم شد
چیزی شبیه نیلوفر آبی شبها مرا به عمق آب خواهد برد
و من با آب هم ترانه خواهم شد
اما تو در باد نقش کهنه ی یک سراب
خواب خسته ی یک سوار
خواهی شد
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٦:۳۸ ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
شبای بارونی من به رنگ چشمای تو
تو خواب سرد قصه هام خالی فقط جای تو
تو آسمون شعر من خاطره هات رنگین کمون
دلم می خواست بهت بگم با من بمون با من بمون
ستاره های ثانیه خاموش شدن تو دست باد
نزدیکی دستامو ن یادت می یاد یادت می یاد
گرمای خورشیدم دیگه با شعر من صمیمی نیست
نگفته بودی تو برام حرفای تو حقیقی نیست
گلدون شمعدونی دیگه بوی هوات و نداره
اون قاب عکس نسترن عکس تو رو کم می یاره
خواب های ارغوانی رو دیگه لالایی نمی گم
کاش که می شد می موندی باز تو قاب عکس ثانیم
بیا که آسمون من رنگ چشات یادش بیاد
ثانیه هام خاموش نشن تو خاطرات و دست باد
بامن همیشگی بمون که قاب عکس بشکنم
گلدون شمعدونی مون با قصه پیوند بزنم
گرمای خورشید با عشق تو شعر من بخون بخون
دست های سر دم بگیر با من بمون بامن بمون
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۳:۳٧ ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
وقتی شب روز بشه و سحر بیاد
وقتی گندم روی کوه ها دربیاد
گل یاس توی باغچه با نیاز
برگاشو با عشوه ای می کنه باز
تیک تیک ساعت دیوار اتاق
با صداش خبر می یاره از فراغ
می گه تو رفتی سفرجات خالیه
چشمونم خیره به نقش قالیه
لحظه هام نمی گذرن بدون تو
خونه خالی می مونه ز بوی تو
مگه می شه از پرنده پر پرواز و گرفت
یا که از شاه ماهی های قصه ها آب و گرفت؟
تو شراب نابی اما ته سرداب سراب
تو همون گنج قدیمی غرقی اما ته آب
باز بیا که آسمون آبی بشه
لحظه هام زره ای مهتابی بشه
باز پرنده ی دلم خبر بیاره از بهار
بگه تو می مونی با من تا ابد بی انتظار
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ روز سهشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦
غریبه ای بیش نبودی
در تلاطم خوابهای پریشان من
چونان سرابی از رنگی آشنا
تک تک سلولهای وجودم تو را می خواندند
ولی افسوس امواج تو موزون
با یک دوست
غریب تر از یک فریاد سرخ اما
آشنا تر از یک حادثه
یادت می آید در آن شب پیچ وا پیچ جدایی
آسمان چه غریبانه عربده می کشید
سکوت سرد و ممتد ت
جوابگوی هیچ سئوالی نبود
خواب معرفت می دیدم
کابوس اما
نیافتم این گوهر کمیاب را
در صدف وجود تو
لعنت بر این زمانه نا آشنا
سرشار از درویی
سنگ تر از فولاد
جواب سئوال من
اما
طلوع یک کارما
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱٢:۳٤ ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
فاصله ها رو دوست دارم
اندازه ی یه بادبون
تو قایق خاطره ها
غرق شبای آسمون
فاصله ها رو دوست دارم
اندازه ی یه بادبادک
یه کودک سر به هوا
تو بازی الک دولک
فاصله ها رو دوست دارم
اندازه ی یه راه دور
وقتی که خورشید می رسه
به اوج دریاهای نور
فاصله ها رو دوست دارم
اندازه ی خواب و خیال
یه قاصدک که هی صداش
به یاد ما دو تا بیاد
فاصله ها رو دوست دارم
اندازه ی یه گنجی که
تو کشتی شکسته ای
به خواب قصه زنجیره
فاصله ها رو دوست دارم
اندازه ی یه ثانیه
وقتی که در چشمای من
نقش نگاهت آبیه
فاصله ها رو دوست دارم
وقتی که بارون بزنه
به پنجره شاید بگم
زنگ صدات ببره
فاصله ها رو دوست دارم
اندازه ی یه تنهایی
تو عادت غریب من
اما همیشه اونجایی
فاصله ها رو دوست دارم
وقتی زمستون سر اومد
تو کوه شعر بچگیم
گندم و گل کاشته بودم
فاصله ها رو دوست دارم
فاصله ها رو دوست دارم
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۳:٠٩ ب.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦
بخوان صدای بهاری
بخوان به وسعت فردا
بخوان ز صحبت دیروز
بخوان ز وصل من و ما
صدا نسیم شکفتن
صدا ترانه ی رستن
صدا ترنم باران
صدای وحدت یاران
نوا نوازش باد است
نوا هوای نگاه است
نوا نوای دل توست
نوای روشن راه است
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۸:٠٦ ق.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦
تارهای پیچ و واپیچ عنکبوت کودکی هام
بدجوری مرا احاطه کرده اند
نمی دانم از این پیله ی پروانگی
کی جان سالم به در خواهم برد؟
در می زنند....
زن اسپانییا یی با دخترنوجوان زیبایش می خواهند
مرا هدایت کنند
دوستی با خدا به زبان فارسی؟
خدای عیسی
پس خدای من چه؟
من اصلا هدایت بشو نیستم
صوفیان سفید پوش
زرتشتیان آتش پرست
بوداییان ساده و آرام
یهودی های خوش مشرب و مغتنم
مسلما نان معتقد
زن مسیحی اسپانیایی با دختر نوجوانش
من اصلا هدایت نمی شوم
باز هم هی صدای در می آید
گفته بودم روسری مسلمانیم
را چند یست به کلاه ایمان فروخته ام
اصلا کلاه خیلی به من می آید
خصوصا کلاه ایمان
تازه به خیال خودم خواب یوگا هم می بینم
تمرکز هم که اصلا کلاسش خیلی بالا ست
تازه من انرزی هم بلدم بفرستم
به کجا ولی نمی دانم
هنوزکنترل فرمانش به دستم نیامده
من اصلا از ماشین دنده دار سر در نمی آورم
من تا به حال زیر پو شش تار های عنکبوت کودکیم اتوماتیک رانده ام
تازه دختر نوجوان خانم اسپانیایی هم نمیداند که قضیه چیست
باز هم هی در می زنند....
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٦:٠٧ ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
اشک سرد باران
فرش خواب خوش نیمروزی پنجره را خیس کرد
خاطره ی روز های رو شنی که چون قطار
در بین ریل های اعصاب پیچ وا پیچ من سوت می کشیدند
در تلاطم بیداری و حجم سرد پنجره
دست در دست قطره های باران
یکی پس از دیگری ناپدید شدند
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٥:٤۳ ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
عشق سایه ی
سرابی بیش نبود
پیچ در پیچ و نامعلوم
رویش گیاهی خود رو در
امتداد بیشه ی اندیشه های من
جواب معمای تو در توی بودن یا نبودن نبود
صدای روشن احساس بود در سایه سار خسته ی رفتن
نگاه خاموش امید
در تلاطم موجهای انتخاب من
خواب خوش نیمروزی
کوتاه اما تلخ تر از شیرین
زندانی حبابهای بازیهای کودکانه ی تو
سرابی اما
در کرانه های دور دست دور
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱:۳٥ ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
دیشب سریال عاشقی را نتوانستم نگاه کنم
شاید کابل های رابطه یخ زده باشند
آخر اینروزها٬ اینجا خیلی سرد شده
راستی مگر من اصلا ماهواره دارم؟
عجیب است!
باید هرجورشده ار یک دکترای ارتباطات
متخصص مدارهای ماهواره ای نزدیک ٬ شاید هم دوربپرسم!
سرم دارد گیج می رود
انگار دارم شش انحراف معیاری از خط متوسط منحنی زمان فاصله می گیرم
من دارم در مدارهای ماهواره ای نزدیک به زمین پرواز می کنم و هی دور می شوم
دیگر انحراف معیاری هم برایم فرقی نمی کند
باز هم دور تر و دور تر می شوم و هی فکر می کنم
پس چرا ما هی دکترای ارتباطات ٬ رمزشناسی و مدارهای ماهواره ای نزدیک ٬ شاید هم دورصادر می کنیم
ولی کابل های رابطه همچنان بی رنگ بی رنگند؟
عجیب است!
باید هرجورشده از یک دکترای ارتباطات
متخصص مدارهای ماهواره ای نزدیک٬ شاید هم دوربپرسم!
دارم کم کم به مدارهای ماهواره ای دور دست پیدا می کنم
از این بالا مردم هم یخ زده به نظر می رسند
اصلا کابل های رابطه را از این بالا نمی شود دید
پس این عینک دوربین من کجاست؟
حتما جلوی تلویزیون جا گذاشتمش!
گفته بودم که سریال عاشقی را نتوانستم نگاه کنم!
من اصلا اختلال جریان کابالهای ارتباطی و کمبود ماهواره های عاطفی را درک نمی کنم
تازه سلولهای ارتباطی مغزم هم کم کم دارند منجمد می شوند
عجیب است!
باید هرجورشده از یک دکترای ارتباطات
متخصص مدارهای ماهواره ای نزدیک ٬ شاید هم دوربپرسم!
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥
ماهی تو حوض قصه ها یواش یواش شنا می کرد
پرنده ی اسیر شب بالاش رو کم کم وا می کرد
ستاره ها طبق طبق تو قصه چشمک می زدند
دیکته ی آقا گرگه رو با دلبری خط می زدند
شقایقای سرخ باغ تو خاطراتشون یه روز
نوشتن و به یادشون مونده تا امروز وهنوز :
قصه ی ما یه قصه ی معمولی و ساده نبود
پری قصه هامونم تو خواب صد ساله نبود
دنیای ما یه دنیای تعریفی و خیالی نییست
چرا همش تو قصه ها جای پریه خالی نیست؟
تو قصه ی حقیقیه شب و ترانه و نگاه
من هستم و تو هستی و یه آسمون ستاره ها
من و تو قصه گوی این خواب زمو نه و شبیم
ماییم که فردا هامون و با دستامون رقم زدیم
تقصیر دبو شب که نیست اگه تو شب اسیر شدیم
گرگ پلید قصه رو بی خودی محکوم نکنیم
بیا به این روشنی سپیده دم نگاه کنیم
تو روشنایی طلوع چشم به حقیقت وا کنیم
دست که به دست هم بدیم زندگیمون بهار می شه
گرگه و اون دیو پلید نقش روی حباب می شه
نویسنده :
پریسا م - ساعت ۱۱:٢۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
وقتی ریه هایم را از نسیم تازه ی هفته ی نو
پر و خالی کردم
ارتعاش خسته ی احساس
تنها جواب نبود
روزنه ای نزدیگ
رویای بی عبور دلتنگی
را با بیداری ممتد هفته
کم رنگ کرد
دوشنبه رویش چیزی غریب بود
پاد زهر کهنه ی
کابوس های من
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٧:٥۱ ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
وقتی هوای تازه ی شعر را
در خلوت دل ا نگیز صبح
به لالایی باد و چتر سنگین مه
پیوند می زدی
چشم هایم چه بی صدا
خواب خوش با تو بودن را زمزمه می کرد
سردی دستانم
اما
در خیال روشن با تو بودن
هم آغوش دستکشهای سفید نجات
در امتداد خواب
اندک اندک گرم می شد
رویای شیرین با تو بودن
افسوس
سبک تر از پر پرواز
کوتاه تر از کوتاه ترین قصه های کودکی
نقش یک سراب می شد.
نویسنده :
پریسا م - ساعت ٢:۱٢ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
در صبحی به وسعت پرواز آبی درنای شاملو
زبر بارانی به وسعت مهتاب نیما
خواب رنگین عشق را شستم
گر چه در قعر کوچه ی فریدون گم بودم
اما چه صادقانه در بهانه ی تلخ سیاوش پیدا شدم
درست وقتی که در حضور پر تلاطم احساس و رقص باد دست و پا می زدم
عشق را زیر ذره بین خاطره بردم
افسوس که رنگش کلی پریده بود!
به گمانم جنسش خوب نبوده
باید به فروشنده پس بدهم...